![]() |
![]() |
|
|
و این آغاز انسان بود... از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/10/07ساعت 13:52 توسط پانیذ |
|
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر کس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تکهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا ميکنم. نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديکتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميکني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبهاي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشکهايم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/24ساعت 11:24 توسط پانیذ |
|
|
جلسه محاكمه عشق بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/26ساعت 9:53 توسط پانیذ |
|
|
مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برايت گل مي فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هديه مي کند. پروردگار هستي با اين که مي تواند در هر جائي از دنيا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهي چيزي بگوئي گوش مي کند ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/09ساعت 12:22 توسط پانیذ |
|
|
شير نري دلباخته ي آهوي ماده شد. شير نگران معشوق بود و مي ترسيد بوسيله ي حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود ... پس چشم از آهو برنداشت تا يک بار كه از دور او را مي نگريست ، شيري را ديد كه به آهو حمله كرد . فوري از جا پريد و جلو آمد ديد ماده شيري است . چقدر زيبا بود ،گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت . با خود گفت : حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد . و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/09ساعت 12:18 توسط پانیذ |
|
|
یك نفر دنبال خدا میگشت،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/07ساعت 16:43 توسط پانیذ |
|
|
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را این آتش عشق است نسوزد همه کس را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/26ساعت 16:17 توسط پانیذ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/22ساعت 0:10 توسط پانیذ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| تاریخ شمسی و ساعت |
|
|
| سخن روز |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل دی 1388 هفته چهارم آذر 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1387 |
| تصویر روز |
| دیکشنری آنلاین |
|
RSS
|