![]() |
![]() |
|
|
قطره های اشکم
با نفس های باد! رقص کنان میریزند بر جاده های همیشه خالی زندگیم...! و زندگی با دستانی گره کرده میکوبد بر پل هایی که ساخته ام برای فرار از تنش های تلخ آینده.. برای سفر به گذشته! اما وجود من بی خبر از اینکه گذشته... آینده ای بود برای گذشته های گذشته ام گذشته ای که نمیدانم آینده آینده اش در این گرداب زندگی چه میشود...!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/12/21ساعت 10:8 توسط پانیذ |
|
|
همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید ...
باز روشن می شود زود، تنها فراموش مکن این حقیقتی است: بارانی باید٬ تا که رنگین کمانی برآید و لیموهایی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود و گاه روزهایی در زحمت، تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد؛ خورشید دوباره خواهد درخشید، خیلی زود و تو خواهی دید ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/12/11ساعت 10:7 توسط پانیذ |
|
|
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها سرشار می کنــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد یک پنجره برای من کافیــســـت ... فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/11/20ساعت 9:28 توسط پانیذ |
|
|
روزهایم خسته و بی رمق می گذرند و … با خود کودکی های دخترکی را می برند که عجیب دارد خواسته و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد … دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد : پاهایش را بگذارد روی زمین! … کمتر سادگی کند! حواسش بماند که … اینجا مدینه ی فاضله نیست ! دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد ! می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ! … دارد یاد میگیرد کم کم عاقلانه عاشقی کند… امروز روز تولد من است... تولدم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/10/21ساعت 14:5 توسط پانیذ |
|
|
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم استاد گفت: عشق يعني همين |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/09/02ساعت 16:33 توسط پانیذ |
|
|
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرارداد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/07/27ساعت 10:53 توسط پانیذ |
|
|
فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، و بدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/05/30ساعت 10:31 توسط پانیذ |
|
|
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد.. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1389/08/12ساعت 12:14 توسط پانیذ |
|
|
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است بی خیالی سپر هر درد است باز هم میخندیم آنقدر میخندیم تا غم از رو برود !!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/06/25ساعت 14:59 توسط پانیذ |
|
|
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از آن که خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/03/30ساعت 12:25 توسط پانیذ |
|
|
پادشاهی درویشی را گفت جمله ای به من بیاموز که اگر شادم غمگینم سازد و اگر غمگینم شادم سازد..؟؟؟؟
درویش گفت: این نیز بگذرد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/02/11ساعت 11:1 توسط پانیذ |
|
|
اگر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش و اگر نمی نتوانی رودخانه باشی نهری كوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه كن چون وقتی حركت میكنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی، سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم رانوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1389/02/01ساعت 11:25 توسط پانیذ |
|
|
تولد آغازی دوباره خدایا ! تو آغاز هر چیزی و من چشم به راه پایانم به من کمک کن تا دوباره آغاز شوم خوب! حالا که هیشکی تبریک نمیگه،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/10/21ساعت 9:18 توسط پانیذ |
|
|
اگر نمی توانی بلوطی برفراز تپه ای باشی بوته ای در دامنه کوهی باش ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید اگر نمی توانی درخت باشی، بوته باش *** اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!!! *** همه که ناخدا نمی شوند، ملوان هم می توان بود در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر و آنچه که وظیفه ی ماست، چندان دور از دسترس نیست *** اگر نمی توانی شاهراه باشی، کوره راه باش اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش تو را با بردن و باختنت اندازه نمی گیرند هر آنچه که هستی، بهترینش باش.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/10/16ساعت 14:23 توسط پانیذ |
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم از من پرسید! من به او خندیدمکمی آزرده و حیرت زده گفت: روی در و دیوار و درختان دیدم بازم هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه
![]()
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/10/14ساعت 9:28 توسط پانیذ |
|
|
سقراط می گوید یونانیان دروغگویند، سقراط دروغ گو است پس سقراط دروغ می گوید که یونانیان - دروغگویند لذا یونانیان راستگویند سقراط یونانی است پس سقراط راست گوست لذا سقراط راست می گوید که یونانیان دروغ گویند حالا شما بگین که یونانیان دروغگویند یا راست گو؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/10/13ساعت 10:3 توسط پانیذ |
|
|
و این آغاز انسان بود... از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/10/07ساعت 13:52 توسط پانیذ |
|
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر کس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تکهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا ميکنم. نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديکتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميکني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبهاي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشکهايم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/24ساعت 11:24 توسط پانیذ |
|
|
جلسه محاكمه عشق بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/26ساعت 9:53 توسط پانیذ |
|
|
مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برايت گل مي فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هديه مي کند. پروردگار هستي با اين که مي تواند در هر جائي از دنيا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهي چيزي بگوئي گوش مي کند ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/09ساعت 12:22 توسط پانیذ |
|
|
شير نري دلباخته ي آهوي ماده شد. شير نگران معشوق بود و مي ترسيد بوسيله ي حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود ... پس چشم از آهو برنداشت تا يک بار كه از دور او را مي نگريست ، شيري را ديد كه به آهو حمله كرد . فوري از جا پريد و جلو آمد ديد ماده شيري است . چقدر زيبا بود ،گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت . با خود گفت : حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد . و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/09ساعت 12:18 توسط پانیذ |
|
|
یك نفر دنبال خدا میگشت،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/07ساعت 16:43 توسط پانیذ |
|
|
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را این آتش عشق است نسوزد همه کس را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/26ساعت 16:17 توسط پانیذ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/22ساعت 0:10 توسط پانیذ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|